2اسفند90
.gif)
دیروز قرار بود بریم پیش بابا رضا واز اونجا بریم خونه.اول قرار بود آژانس بگیریم اما بعدش خاله فریده گفت که مارو میرسونه.بعد از اینکه تو رو از مهد گرفتیم باهم رفتیم سمت اداره بابایی.
بابا هنوز کارش مونده بود و خاله اصرار کرد که ما تو ماشینش بشینیم تا بابایی بیاد.-راستی خاله فریده الان حدود 10 روز که ماشین مزدا2 خریده. انشاالله مبارکش باشه و چرخاش براش به شادی بچرخند-
خلاصه خاله برای خونش میوه خریده بود.یه پرتقال درآورد و پوست کند و بهت داد.تو هم که انگار تا الان پرتقال نخورده بودی دو دستت رو پر کردی و تو دهنت هم که از قبل بود بعد تازش هم می خواستی یکی دیگه از خاله بگیری .
خلاصه قیافت خیلی بامزه شده بود. آخه خونه اصلاً نمی خوری. نمیدونم چطور که بیرون از خونه اشتهات باز میشه.بعد حدود نیم ساعت بابایی اومد.به خاله بابت ماشین تبریک گفت و به خاطر اینکه مارو رسوند تشکر. تو رو برای اولین بار در حالت بیدار تو صندلی خودت تو ماشین گذاشتم تا عادت کنی .
اولش یه ذره تقلا کردی اما بعدش آروم شدی.به خونه رسیدیم .بابایی شرکت نرفت و خونه موند. یه شامی درست کردم و شام خوردیم. تو هم که ماشاالله انگار خستگی ناپذیری
.به هر زحمتی بود تو رو خوابوندم.gif)
و خودم آخر شب از خواب غش کردم.
.gif)



2اسفند90
